تبلیغات
کار بچه ها
کار بچه ها
آثار بچه های مسجد امام حسن مجتبی (ع) - خورموج - استان بوشهر 
قالب وبلاگ
صفحات جانبی


شما بچه های مسجد امام حسن مجتبی (ع) می توانید آثارتان را به علیرضا ابولی تحویل دهید تا با نام خودتان در وبلاگ نمایش داده شود

با توجه به ارتباط مسجد امام حسن مجتبی(ع) با کانون پرورش فکری خورموج، اخبار مورد نیاز بچه های مسجد درباره ی این کانون اینجا درج می شود

* ساعت کار کانون پرورشی خورموج در ایام تابستان: 8 صبح تا 2 بعد از ظهر


نام اثر: داستان دوستان
کاری از: محمّدباقر سلیمی
توضیحات: الهام گرفته از داستان محلّه ی جلال تیموری
 

   

توجه: این اثر، تولیدی بچه های مسجد امام حسن مجتبی(ع) محسوب می شود که توسط وبلاگ "کار بچه ها" منتشر شده است. بنابراین کپی برداری از این مطلب بدون ذکر منبع (KareBacheha.mihanblog.com) جایز نیست.



 بسم الله الرّحمن الرّحیم

یه روز من و جلال و علی اصغر و امیرحسین رفته بودیم بیرون.

داشتیم می رفتیم که یه دفعه دیدیم یه آقا پسری افتاده تو چاه.

گفتیم حالا چی کار کنیم چه جوری بیرونش بیاریم. کمی صبر کردیم دیدیم داره صدای آهنگ مدرسه ی موش ها میاد!

اون ورو نگاه کردیم دیدیم آره خودشونن! آقا معلّم جلووه، بقیه ی موش ها هم پشت سرشن دارن میان.

اومدن تا به ما رسیدن. آقامعلّم جلال رو که دید با انرژی گفت:«به به...! سلام جلال...! حالت چطوره...؟! از این ورا...؟!»

جلال اون قدر تلویزیون نگاه کرده بود که دیگه آقا معلّم هم می شناختش.

جلال گفت:«یه نفر تو چاه افتاده. باید درش بیاریم.»

آقا معلّم رفت بالا سر چاه و صدا زد. پسر جواب داد:«سلام آقا معلّم...! حالتون چطوره...؟ من حالم خوبه فقط منو بیارین بیرون...»

آقا معلّم:«تو که از من هم سرحال تری...! صبر کن الان میاریمت بیرون...»

بعد محکم صدا زد:«خوش خواب...!»

خوش خواب:«خورررر... پوفففف... هان...؟! هان...؟! بله آقا...؟!»

آقا معلّم:«طناب رو چی کار کردی...؟!»

-«دست دم باریکه آقا...!»

آقا معلّم:«دم باریک...! طناب رو بنداز!»

طناب رو انداختن و شروع کردن به کشیدن.

داشتن می کشیدن که حاج آقا راستگو از راه رسید. حاج آقا رو که دیدن نزدیک بود از خوش حالی طناب رو ول کنن.

یه دفعه حاج آقا گفت:«نه! نه! بچّه ها طناب رو ول نکنید! بکشید! بکشیدش بیرون...!»

بچّه ها و موش ها به خودشون اومدن و کشیدن.

کشیدن و کشیدن تا آقا پسر بیرون اومد.

دیگه خیالشون راحت بود و اومدن دور حاج آقا جمع شدن.

حاج آقا راستگو:«خب بچّه ها...! تعریف کنید ببینم چی شده...؟!»

علی اصغر تمام ماجرا رو براش تعریف کرد.

حاج آقا راستگو:«خب...! به به...! به لطف خدا دیگه آقا پسر هم به سلامتی از چاه بیرون اومد...! آفرین به شماها که کمکش کردید...!»

امیرحسین:«ما کاری نکردیم! وظیفمون بود!»

حاج آقا:«اِ... بچّه ها...! انگار وقت اذانه...!

            آقا معلّم...! از بچّه ها کسی هست که بتونه اذون بگه...؟!»

آقا معلّم:«بله...! سرمایی خوب بلده اذون بگه حاج آقا...!»

حاج آقا:«خیلی خوبه...! سرمایی جان یه اذون بگو ببینم چی کار می کنی!»

سرمایی:«آقا عطسه ام می گیره ها!!»

-«نه نترس! شروع بکنی عطسه ات نمی گیره! خیالت راحتِ راحت باشه. شروع کن!»

سرمایی داشت اذون می گفت که من از خواب بیدار شدم. دیدم صدای اذون داره از مسجد محلّمون میاد.

با خودم گفتم:«خدا رو شکر! عجب خواب شیرینی بود!» بلند شدم و نماز خوندم.


برچسب ها: قصه،

[ جمعه 5 مهر 1392 ] [ 10:36 ق.ظ ] [ محمدباقر سلیمی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

بچه های ما -اگه اغراق نکنم- خودشون یه پا داوینچی هستن! فقط باید یه فرصتی بهشون بدیم که بتونن استعدادشون رو شکوفا بکنن.

میگی نه نگاه کن...
میتونیم!
یه وقتی پیش میاد یه کاری می کنیم که همه بهمون آفرین می گن خودمون هم کیف می کنیم. فکرشو بکنید ببینید چی بوده! حتما پیدا میشه! حتما هنری، دستاوردی، ابتکاری، اختراعی یه چیزی بوده که داشته باشید. فکرشو بکنید برامون بیارید. اینجا شما الگوی دیگران هستید. بقیه میان کارهای شما رو می بینن و به خودشون می گن چرا ما نتونیم؟! میتونیم! همه میتونیم!