تبلیغات
کار بچه ها
کار بچه ها
آثار بچه های مسجد امام حسن مجتبی (ع) - خورموج - استان بوشهر 
قالب وبلاگ
صفحات جانبی


شما بچه های مسجد امام حسن مجتبی (ع) می توانید آثارتان را به علیرضا ابولی تحویل دهید تا با نام خودتان در وبلاگ نمایش داده شود

با توجه به ارتباط مسجد امام حسن مجتبی(ع) با کانون پرورش فکری خورموج، اخبار مورد نیاز بچه های مسجد درباره ی این کانون اینجا درج می شود

* ساعت کار کانون پرورشی خورموج در ایام تابستان: 8 صبح تا 2 بعد از ظهر


نام اثر: داستان رضا کوچولو
کاری از: جلال تیموری، علی رضا ابولی، امیرحسین ابولی
توضیحات: رفتیم پارک؛ گروهی این داستان رو نوشتیم.


 

   

توجه: این اثر، تولیدی بچه های مسجد امام حسن مجتبی(ع) محسوب می شود که توسط وبلاگ "کار بچه ها" منتشر شده است. بنابراین کپی برداری از این مطلب بدون ذکر منبع (KareBacheha.mihanblog.com) جایز نیست.


 بسم الله الرّحمن الرّحیم

یه پسر کوچولویی بود اسمش رضا بود. خیلی بازی گوش بود.

رضا دوست داشت همیشه مشغول بازی کردن باشه و هیچ وقت درس نخونه؛ مشق ننویسه؛ کمک مامانش نکنه؛ حرف گوش نکنه.

یه روز مامان رضا بهش می گه:«رضا برو خونه ی حسن با هم درس بخونید.»

رضا هم می ره خونه ی حسن ولی می بیبینه حسن همش داره درس میخونه. حوصله اش سر می ره میگه:«چه قدر درس می خونی بسته دیگه! کمی بیا بریم بازی کنیم.»

حسن: «خیلی از درسامون مونده فرصت نمی کنیم همش رو بخونیم.» رضا: «اگر نیای بازی کنی من هم با تو قهرم و دیگه پیشت نمیام.» حسن این حرف رو که میشنوه درسش رو ول می کنه؛ میاد که با رضا بازی کنه. اون روز همش مشغول بازی بودن.

فردای اون روز حسن و رضا نتونستن به سوال ها جواب بدن. حسن ناراحت می شه که امتحان رو خوب نداده و غمگین و ناراحت به خونه برمیگرده. امّا رضا شاد و شنگول بود! انگار که هیچ اتّفاقی نیافتاده! مادر رضا ازش می پرسه که امتحان امروزت چه طور شد؟

رضا می گه:«مامان امتحان رو خیلی خوب دادم!»

چند روز بعد معلّم برگه ها رو تصحیح می کنه و به بچّه ها می ده که والدینشون امضا کنن و بیارن.

رضا برگشو می گیره و به خونه می بره؛ امّا روش نمیشه به مادرش نشون بده.

مامان از چهره ی رضا می فهمه خبری شده! ازش می پرسه:«رضا جان! نمره ی امتحانتون چه طور شد؟» رضا شرمنده شد. نمی دونست چی بگه. بازی کردن رو خیلی دوست داشت امّا وقتی هم که دید نمره اش بد شد خیلی ناراحت شد.

رضا گفت:«مامان دیگه قول می دم درسام رو خوب بخونم!»

رضا قول داد و بعد از اون همیشه درساش رو خوب می خوند. به موقعش بازی هم می کرد؛ امّا نه به اون اندازه که به درساش لطمه بزنه. بعد از اون رضا همیشه نمره هاش رو خوب می گرفت.


برچسب ها: داستان نویسی، قصه گویی،

[ جمعه 5 مهر 1392 ] [ 10:11 ق.ظ ] [ محمدباقر سلیمی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

بچه های ما -اگه اغراق نکنم- خودشون یه پا داوینچی هستن! فقط باید یه فرصتی بهشون بدیم که بتونن استعدادشون رو شکوفا بکنن.

میگی نه نگاه کن...
میتونیم!
یه وقتی پیش میاد یه کاری می کنیم که همه بهمون آفرین می گن خودمون هم کیف می کنیم. فکرشو بکنید ببینید چی بوده! حتما پیدا میشه! حتما هنری، دستاوردی، ابتکاری، اختراعی یه چیزی بوده که داشته باشید. فکرشو بکنید برامون بیارید. اینجا شما الگوی دیگران هستید. بقیه میان کارهای شما رو می بینن و به خودشون می گن چرا ما نتونیم؟! میتونیم! همه میتونیم!