تبلیغات
کار بچه ها
کار بچه ها
آثار بچه های مسجد امام حسن مجتبی (ع) - خورموج - استان بوشهر 
قالب وبلاگ
صفحات جانبی


شما بچه های مسجد امام حسن مجتبی (ع) می توانید آثارتان را به علیرضا ابولی تحویل دهید تا با نام خودتان در وبلاگ نمایش داده شود

با توجه به ارتباط مسجد امام حسن مجتبی(ع) با کانون پرورش فکری خورموج، اخبار مورد نیاز بچه های مسجد درباره ی این کانون اینجا درج می شود

* ساعت کار کانون پرورشی خورموج در ایام تابستان: 8 صبح تا 2 بعد از ظهر


نام اثر: داستان محلّه
کاری از: جلال تیموری
توضیحات: این داستان را جلال تیموری به قلم آورده. او این داستان را با طنز و لهجه ی محلّی در هم آمیخته و تخیّلاتش را به تصویر کشیده.


 

   

توجه: این اثر، تولیدی بچه های مسجد امام حسن مجتبی(ع) محسوب می شود که توسط وبلاگ "کار بچه ها" منتشر شده است. بنابراین کپی برداری از این مطلب بدون ذکر منبع (KareBacheha.mihanblog.com) جایز نیست.



 بسم الله الرّحمن الرّحیم
یه روز من خونه بودم. ابوالفضل احمدی با محمدرضا احمدی هم خونه ی خودشون بودن که یک مرتبه در خانه را می زنند. من میگم کیه تا محمدرضا احمدی با ابوالفضل احمدی دو برادر آمده اند خانه ام. من رفتم در را باز کنم که این دو برادر را دیدم. یکی فضول مثل ابوالفضل احمدی. یکی عاکل مثل محمدرضا احمدی. محمدرضا که حرف نمی زد ابوالفضل خیلی حرف می زد. یه روز مسابقه انداختن بچه ی محله ی ما با بچه ی محله ی کبله ای. ما رفتیم تو مسابقه، ابوالفضل با هَمُسو و جومونگ افتاد، محمدرضا هم با پسر شجاع و پاندای کنگفوکار افتاد. من خودم هم با بروسلی و جکی جان افتادم. ابوالفضل احمدی انقد می زنه برای همسو و جومونگ که همسو چشاش بینا شد، جومونگ کور وایی، دیگه اش نشایی بینه. بعد محمدرضا ساکت بی که انقد اشو زه سیش که محمدرضا عصبانی شد، زد که پسر شجاع شد پسر ترسو، واسه ی پاندای کنگفو کار زد که پاندا 1 تن وزنش آمد پایین. بعد من هم کاری کردم که بروسلی خودشو ببینه تو آینه نشناسه، کاری کردم که جکی جان شد جان جکی. من و بچه ها نگاه کردیم به آنجا که جواد و جمال و محمدامین دارن دارن با سهراب رستم و باب اسفنجی دعوا می کنن. اینا هم زدن به آن ها. بعد اسماعیل با امیر و علی و مبین دارن دعوا می کنن با لاک پشت های نینجا. مبین داره با لئوناردو دعوا می کنه، علی هم داره با مایکل آنجلو دعوا می کنه. امیر با علی با مبین این لاک پشت ها رو شکست دادن، امّا مایکل آنجلو داره مسخره ی اسماعیل می کنه. اسماعیل جوگیر می شه میره که بزنه، مایکل آنجلو هم با لانچیکو می زنه بعد می گه:"بی گی هوخَتا...!!". مایکی اسماعیل رو شکست می ده. بعد برنده ها میان فینال. من با امیر و علی، محمدرضا با مایکی، ابوالفضل احمدی هم با مبین. محمدرضا که داشت با مایکی دعوا می کرد مایکی مسخرش کرد. بعد مایکی پرید تو هوا می خواست با لانچیکو بزنه به محمدرضا. محمدرضا هم دسته ی لانچیکو می گیره می چرخونه بعد ول می کنه مایکی می یوفته تو خونه ی اسماعیل. پدر اسماعیل می گه بچه ی مو گُناشن کاریش نیاریتو. اسماعیل می گو بابا برو وینچستر بیا. ابوالفضل احمدی می زه عینک مبین می شکنه. بعد مبین می شه باباش میاره واسه ی ابوالفضل که ابوالفضل فِلِنگو می بنده در می شه. امیر با علی میان گرده ی منو می گیرند، من قلقلکشون میدم ول می کنن. بعد یه مشت می زنم به امیر و علی که می یوفتن تو خونه. علی هم میره اخبارچینی می کنه. مادر امیر هم با جارو و نی کلّو میاد می زنه برای من. یه مرتبه از خواب بیدار می شم که ساعت 5:40 وقت نماز است.

[ پنجشنبه 20 تیر 1392 ] [ 08:31 ق.ظ ] [ محمدباقر سلیمی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

بچه های ما -اگه اغراق نکنم- خودشون یه پا داوینچی هستن! فقط باید یه فرصتی بهشون بدیم که بتونن استعدادشون رو شکوفا بکنن.

میگی نه نگاه کن...
میتونیم!
یه وقتی پیش میاد یه کاری می کنیم که همه بهمون آفرین می گن خودمون هم کیف می کنیم. فکرشو بکنید ببینید چی بوده! حتما پیدا میشه! حتما هنری، دستاوردی، ابتکاری، اختراعی یه چیزی بوده که داشته باشید. فکرشو بکنید برامون بیارید. اینجا شما الگوی دیگران هستید. بقیه میان کارهای شما رو می بینن و به خودشون می گن چرا ما نتونیم؟! میتونیم! همه میتونیم!